ღ♥ღ♥ رهــــایی از گــــناه ♥ღ♥ღ

هیچ وقت یادم نمیره باره اولی که درگیر این گناه شدم
داشتم کتاب کامپیوتر میخوندم
سوم دبیرستان بودم
بنظرم بدنم جالب می اومد
و این شروع یک گناه بزرگ بود برام
گناهی که حتی وقتی فهمیدم گناه کبیره است نتونستم کنارش بذارم
بارها و بارها تکرارش کردم
وقتایی که فشار عصبی روم بود
یا وقتایی که الکی هی به خودم تلقین می کردم که وایییییییی من چقدر نیاز جنسی دارم این کارو انجام میدادم
بعد از اون یه مدت بیمارِ این بودم که توی نت دنبال چیزای خراب بگردم
اوایلش فقط عکس های …. می دیدم
ولی تهش هم به این کار لعنتی خودارضایی منجر میشد
کم کم دیگه عکس برام کافی نبود
کلیپ دانلود میکردم
فیلم دانلود میکردم و میدیدم
و گاهی ساعت ها و ساعت ها پای کامپیوتر بودم و دنبال چیزای مضخرف میگشتم
سال کنکورم بود
به شدت فشار عصبی ام بالا بود
استرس داشتم
هر بار هم که این کارو انجام میدادم نه تنها حالم خوب نمیشد که هزار بار بد و بدتر میشدم
روزی هزار بار به خودم لعنت میفرستادم که چرا دارم گناه میکنم؟
بدنم به شدت لاغر و نحیف شده بود
یه بخشیش به خاطر این گناه لعنتی بود یه بخشیش هم بخاطر فشار روانی درس و گناه خودارضایی
خیلی منزوی و بد خلق بودم
هیچ کس جرات نداشت بیاد طرفم
چشمام خیلی ضعیف شده بود
بالاخره کنکورو دادم
و تو این مدت همه اش درگیر ترک این گناه بودم
هیچ وقت بی تفاوت نبودم
همیشه حرص میخوردم و تلاش میکردم
راهی دانشگاه شدم
کمی تونستم توی ماه رمضون خودمو کنترل کنم
این وبلاگو ساختم
دوستای خوبی پیدا کردم
قوی به ترک ادامه میدادم
یادمه رکورد عالی زدم ۳۰روز بدون گناه
در پوست خودم نمیگنجیدم
ولی نمیدونم چی شد که دوباره تو نت گردی هام وسوسه شدم و سمت سایتهای چرند و آشغال رفتم
دوباره این کار تکرار شد
خیلی ناراحت بودم
خیلی ناامید بودم
حس میکردم خدا دوستم نداره
درسم تموم شد و من همچنان درگیر بودم
سایت باشگاه ترک خودارضایی رو پیدا کردم
اونجا فوق العاده بود
آدمای زیادی توش بودن که در حال تلاش بودن
این بهم انرژی و توان بی نهایت میداد
علاوه بر این یه حس روحانی قشنگ نسبت به آدمای اونجا داشتم
دانشگاه مقطع بعدی هم قبول شدم
همزمان ب درس تلاشم برای ترک این گناه بیشتر و بیشتر شد
پر شدن وقتم با درس و درخواستهای ازدواجی که بهم میشد منو توی مسیر ترک قوی و مصمم تر میکرد
من با خدا قرار گذاشتم
بهش قول دادم
و ازش خواستم کمکم کنه
و چه خوووووووووووووب کمکم کرد
چقدر روزای قشنگی بود
من یه تقویم جیبی خریدم
روزای پاکیمو توش علامت میزدم
همزمان توی آشناهامون با یه پسر بسیارخوب و متدین و درس خوان و خانواده دار آشنا شدم
پسر همکار مادرم بودم
اون منو ندیده بود
ولی من چند بار با مادرش دیده بودمش
همیشه از آرزوهام بود که با چنین کسی ازدواج کنم
ناخودآگاه خواستگارام رو با اون مقایسه میکردم
ولی همیشه جز محالاتم بود که اون بیاد خواستگاریم
من ترکم قوی و قوی تر شده بود
با هر ۱۰روزی که جلو میرفتم خدا بهم هدیه میداد
نمیدونم واقعا این طور بود یا من اینطور فکر میکردم؟
ولی واقعا با یه برنامه مشخص ۱۰روزه هر ۱۰روز یه اتفاق خوب، یه خبر خوب بهم میرسید
و من توی تقویم هنوز داشتم روزشمار پاکی میزدم
من توی دلم از خدا خواشتم اگه به ۱۰۰ روز رسیدم بهم یه هدیه خیلی خوببببب بده
نزدیکای روز۹۲ ام بود که یه خواستگار برام اومد
شرایطش فوق العاده بود
ولی به دلم نمی نشست
نمیدونم چرا ولی خیلی استرس داشتم
همزمان با امتحانای ترمم این اتفاق افتاد
خیلی عصبی و ناراحت بودم
افسرده شده بودم
شب ۹۹ ام بود
فرداش امتحان داشتم
باید به خواستگار هم جواب میدادم
خیلی کلافه بودم
مامان اومد گفت همکارم زنگ زده برای پسرش ازت خواستگاری کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و گفته پسرش تو رو دیده و ازت خیلی خوشش اومده!!!!!!!!!
من داشتم بال در میآوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باورم نمیشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونا اومدن وبعد از طی زمانی ازدواج کردیم
همسرم مردی فوق العاده اس
از نظر اخلاق و ایمان حرف نداره
اوایل زندگی مشترکمون همسرم کمی مشغله اش زیاد بود
گاهی مجبور بود وقت زیادی رو بیرون از خونه برای کارش بذاره
من چند بار توی اینترنت به بیراهه رفتم!
یه بار هم اون گناه کثیف رو انجام دادم!
نمیدونم چرا؟ولی همزمان با اون گنه همسرم تصادف شدیدی کرد!
من خیلی ترسیده بودم
حس میکردم خدا داره بهم تذکر کیده که این همسر هدیه پاکیت بوده!!!!!!!
من توبه کردم و به لطف خدا همه چی به حالت اول بازگشت
من و همسرم راهی حج شدیم
بعد از ۵ماه از سفر حج من دوباره گناه کردم و پام لغزید
و دقیقا شبش همسرم دچار درد قلب و یه سری مشکلات دیگه شد
واقعا کلافه شدم
به خودم بد و بیراه میگفتم
ولی الان به خودم اومدم
من خیلی چیزای خوب و فرصتای قشنگ رو هدر دادم
الان میتونم همه خوبی ها را به لطف خدا با آرامش در کنارم داشته باشم
ولی این یه بیماری روحی و روانیه
هر کس بهش مبتلاس سعی کنه ترکش کنه
نه نیازه و نه هیچ چیزه دیگه
فقط یه بیماریه
من تلاش میکنم
چون نمیخوام زندگیم تباه شه
چون نمیخوام همسرم، عشقم و هدیه پاکیم رو از دست بدم
و ثمره تلاشم رو توی وبلاگم میگم
شما هم اگه با این مشکل درگیرید با یاری خدا شروع کنید
خدا فوق مهربانی هاست
کمکتون میکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *